تبليغاتX
جهنم - فروغ فرخزاد

جهنم

به جنگ تا به جنگیم

می توان بهشتی بود و به جهنم تنوع داد


بازگشت

عاقبت خط جاده پایان یافت ، من رسیدم ز ره غبار آلود

نگهم پیشتر ز من می تاخت ، بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر ، کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش ، پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند ، گرد آلوده، تیره و دلگیر

چهره ها در میان چادر ها ، همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده، همچو چشمی کور ، خالی از آب و از نشانه او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت ، گوش من پر شد از ترانه او

گنبد آشنای مسجد پیر ، کاسه های شکسته را می ماند

مؤمنی بر فراز گلدسته ، با نوائی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها ، کودکان پا برهنه، سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید ، باد نا گه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها ، بوی نمناک گور می آمد

مرد کوری عصا ز نان می رفت ، آشنائی ز دور می آمد

دری آنجا گشوده گشت خموش ، دستهائی مرا بخود خواندند

اشکی از ابر چشمها بارید ، دستهائی مرا ز خود راندند

روی دیوار باز پیچک پیر ، موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگ های انبوهش ، سبزی پیری و غبار زمان

نگه من جستجو کنان پرسید: ، ((در کدامین مکان نشانه اوست؟))

لیک دیدم اتاق کوچک من ، خالی از بانگ کودکانه اوست

از دل خاک سرد آئینه ، ناگهان پیکرش چو گل روئید

موج زد دیدگان مخملیش ، آه، در وهم هم مرا می دید!

تکیه دادم به سینه دیوار ، گفتم آهسته: ((این توئی کامی؟))

لیک دیدم کز آن گذشته تلخ ، هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت ، من رسیدم ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ ، شهر من گور آرزو بود فروغ فرخزاد

 

خلوت یک شاعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

 

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل ، پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 

کاش دل ها پر ز افسانه نیما می شد

و به یادش همه شب ، ماه چراغانی بود

 

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا

نام گل های پر از شبنم ایرانی بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها

غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

ـ مریم حیدرزاده  ـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:54  توسط  امیر